"ترديد داشتم که بهت اس ام اس بزنم يا نه ترديد شده فکر هر روز و شب من ، شده شاه بيت تمام فکرهام. ياد جمله معروف و الان کليشه اي شده صادق هدايت افتادم . آره، يه جورايي اين ترديد لعنتي داره .... خودت که بقيه اش رو بلدي آخه چرا مي خوايي دوباره تکرار کنم. خيلي بي معرفتي شدي درست همون لحظه که مي خوام کنارم باشي نيستي. از دست خودم لجم گرفته ، دليليش رو نمي دونم. تو رو خدا دوباره نصيحت کردن رو شروع نکن ... آره ... آره ... مي دونم تو درست ميگي ... اصلا من آدم بد ... اصلا من آقا گرگه داستان ... ميگي چي، چي کار کنم ... آخ الان چقدر دلم صداي کمونچه مي خواست ... آخ... صداي يه تکنوازي ...........واي......... ديشب داشتم کارتون عصر يخبندان 2 و 3 رو ميديدم . خيلي شخصيت سييد رو دوست دارم . شايد خندت بگيره ولي دوست داشتم جاي سييد بودم . با ديه گو و مندي ... يه رنگهايي داره تو وجودم کم رنگ ميشه مثل گياهي که بهش آب نرسيده داره ميپلاسه . آب مي خواد ، البته ببخشيد آب رنگ دار .... حتما مي پرسي چه رنگي ؟؟؟ , آره سوال خوبي پرسيدي چه رنگي؟؟؟ انگار واقعا دارم خل ميشم تو اوج خنده بغض مي کنم ، يا تو بغض ياد يه چيز مسخره مي افتم و خندم ميگيره. راستي ديروز رفتم فيلم بي پولي خيلي قشنگ بوذ . "
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 22:16  توسط علیرضا محمدی
|