تبليغاتX
پرنده پرواز
عشق - انسان - حقیقت
امروز بعد از ظهر داشتم کامپیوترم را خانه تکانی می کردم . به یک فایل برخوردم، نمی دونم از کی تا حالا روی دسک تاپ کامپیوترم بود و من نخوانده بودمش . اما امروز خواندم ...

"ملاصدرا می گوید

خداوند بی نهایت است و لا مکان و بی زمان

اما به قدر فهم تو کوچک می شود

و به قدر نیاز تو فرود می آید

و به قدر آرزوی تو گسترده می شود

و به قدر ایمان تو کارگشا می شود

یتیمان را پدر می شود و مادر

محتاجان برادری را برادر می شود

عقیمان را طفل می شود

نا امیدان را امید می شود

گمگشتگان را راه می شود

در تاریکی ماندگان را نور می شود

رزمندگان را شمشیر می شود

پیران را عصا می شود

محتاجان به عشق را عشق می شود

خداوند همه چیز می شود همه کس را ...

به شرط اعتقاد

به شرط پاکی دل

به شرط طهارت روح

به شرط پرهیز از معامله با ابلیس

بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا

و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف

و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک

و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار

و بپرهیزید از ناجوانمردی ها ، ناراستی ها ، نامردمی ها...

چنین کنید تا ببینید چگونه

بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند

در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند

و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند

مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟؟؟ "

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 20:23  توسط علیرضا محمدی  | 

امروز مطلبی را تو سایت بزرگمهر حسین پور خواندم ، خیلی به دلم نشست و بهانه ای شد برای نوشتن.

من هم چند وقتی است احساس این دچار شدگی را دارم . دچار خود بودن.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 9:19  توسط علیرضا محمدی  | 

از قطع پیوند با آنچه تعلقات خودی است تا قطع پیوند با خود، خط سیری شگرف، پر خطر و صعبناک بود که این بلخی زاده مهاجر در دیار روم را در طی عمری که از شصت و هشت سال تجاوز نکرد، در طول مجاهده یی عمر کاه و طاقت آزمای، از مقامات تبتل تا فنا پله پله تا ملاقات خدا عروج داد و هرگز نیز او را به این مقامات خویش مغرور و مفتون نداشت.

این عروج روحانی را او از سالهای کودکی آغاز کرده بود. از پرواز در دنیای فرشته ها، دنیای ارواح و دنیای ستاره ها که سالهای کودکی او را گرم و شاداب و پرجاذبه می کرد. در آن سالها رویاهایی که جان کودک را تا آستانه عرش خدا عروج می داد، چشمهای کنجکاوش را در نوری وصف ناپذیر که اندام اثیری فرشتگان را در هاله خیره کننده یی غرق می کرد می گوشود. بر روی درختهای در شکوفه نشسته خانه فرشته ها را به صورت گلهای خندان می دید. در پرواز پروانه های بی آرام که بر فراز سبزه های مواج باغچه یکدیگر را دنبال می کردند آنچه را بزرگتر ها در خانه به نام روح می خواندند به صورت ستاره های از آسمان چکیده می یافت. فرشته ها، که از ستاره ها پایین می آمدند با روحها که در اطراف خانه بودند از بام خانه به آسمان بالا می رفتند، طی روزها و شب ها با نجوایی که در گوش او می کردند او را برای سرنوشت عالی خویش، پرواز به آسمانها، آماده می کردند ـ پرواز به سوی خدا.

از کتاب "پله پله تا ملاقات خدا" ـ اثر: دکتر عبدالحسین زرین کوب

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 10:25  توسط علیرضا محمدی  |