هنوز هم وقتی از سربالایی آن خیابان بالا می روم و به کوههای روبرو نگاه می کنم یاد تو می افتم.
بعضی وقتها در راه با خودم زمزمه می کنم، می خوانم: شعرهایی بی سر و ته و یا آهنگی من درآوردی. ولی خودم از این شعرها و آهنگ ها لذت می برم...
همیشه با خودم می گویم: " ای کاش می تونستم برم پشت اون کوه" دوست دارم ببینم پشت آن کوهها چه خبره ، چه آدم هایی اونجا زندگی می کنن . اصلا شاید هم کسی اونجا نباشه...
هنوز سر بالایی است و من دارم هنوز راه می روم...
با اینکه سر صبح است، هوا گرم است و پیراهنم به بدن چسبیده است. پیشانی ام غرق عرق شده است...
هنوز سربالایی است .... هوا گرم است....پیراهنم به بدن چسبیده است....
هنوز به دریا نرسیده ام....