نجوایی در درون دارد و به ابرهای پاره پاره می نگرد.
تنها ایستادن، تنها رفتن و تنها مردن
همه این است و همه رسم است.
او رفت. با کوله باری از ستاره و جلبک های کاغذی
بدرود، بدرود ، بدرود . . . .
زنگ تفریح ، سنگ بود و میوه درخت کاج.
ما می دویدیم و میوه درخت کاج . میوه درخت کاج می دوید و ما .
آسمان آبی بود و هوا پاییزی
و کلاغی که بر بلندای درخت غارغاری از سر دلتنگی و بی حوصلگی....
آسمان آبی بود ، دل ما مهتابی
و چه زیبا می رقصید برگ پاییزی نور به هنگام عروج....
آه ، یاد آن ایام چه حالی دارد. من ، دانیال و مصطفی ....