تبليغاتX
پرنده پرواز
عشق - انسان - حقیقت
یک مرد، تنها ایستاده است و به افق می نگرد.

نجوایی در درون دارد و به ابرهای پاره پاره می نگرد.

تنها ایستادن، تنها رفتن و تنها مردن

همه این است و همه رسم است.

او رفت. با کوله باری از ستاره و جلبک های کاغذی

بدرود، بدرود ، بدرود . . . .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 13:40  توسط علیرضا محمدی  | 

من بودم و دانیال و مصطفی

زنگ تفریح ، سنگ بود و میوه درخت کاج.

ما می دویدیم و میوه درخت کاج . میوه درخت کاج می دوید و ما .

آسمان آبی بود و هوا پاییزی

و کلاغی که بر بلندای درخت غارغاری از سر دلتنگی و بی حوصلگی....

آسمان آبی بود ، دل ما مهتابی

و چه زیبا می رقصید برگ پاییزی نور به هنگام عروج....

آه ، یاد آن ایام چه حالی دارد. من ، دانیال و مصطفی ....

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 20:55  توسط علیرضا محمدی  |