اما نه! اما نه!
تهش به راه نور بود.
****
بر شوره زار دل من تو ببار، ای باران
ای باران
ای باران
ای باران
آخه باباش با هزار بدبختی یه تیکه زمین خریده و می خواد اون رو بسازه. علی آقا ما هم حس جوانمردیش گل کرده. تو فکر اینه که تمام پولهاش رو بده باباش.
"ببین علی جون می دونم تو چه فکری هستی ولی تو بهتره به فکر خودت باشی، بالاخره بابات هم یه فکری می کنه دیگه" هیچی به من نمی گفت و فقط بر و بر من و نگاه می کرد. دست آخر هم بدون خداحافظی بلند شد و رفت.
از دیروز دیگه علی رو ندیدم، نمی دونم بالاخره چی کار کرد.....